
سلام به همه
به وبلاگم رای بدید
شما میتونین هر روز به من رای بدین
برای رای دادن به وبلاگم به
اینجا
برین
از همه ی کسایی که به من لطف دارن خییییییییییییییلی ممنون
عطیه
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که
دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند
و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند
و سپس پول خود را خرج
می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند
به گونه ای که نه در
حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد
و به گونه ای می میرند که
گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت
چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد.
تنها کاری که می توانند
انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد
ولی ممکن است سالیان سال
زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه
کسی است که نیازمند کمترین ها است.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند
اما هنوز نمی دانند که چگونه
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند
.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری
هم هست که
دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

خداوندا
دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست ،
با لالایی مهربان خود ، آرام کن
تا وجود داشتن و بودن را به زیبایی احساس کنم . . .

خدا تنها روزنه ی امیدی است که هیچگاه بسته نمی شود...
تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد...
با پای شکسته هم می توان سراغش رفت...
تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر می خرد...
تنها کسی است که وقتی همه رفتند، می ماند...
وقتی همه پشت کردند، آغوش می گشاید...
وقتی همه تنهایت گذاشتند ، محرمت می شود...
و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد، نه با تنبیه کردن...

گفتم: خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم
سر سنگینم را
که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های
صبورت بگذارم
آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی
که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه
زار بگریم؟..
گفت: عزیزتر از هر چه هست،
اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید
عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی
بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از
حوالی آسمان
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته
بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم،
آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی،
توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد
بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به
ناکجاآباد هم نخواهی رسید
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،
می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.
آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها
اینگونه شد تو صدایم کردی
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم
نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم
آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،
من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی
کنی
وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت!!!!!
Dear God,
Give my mother the best,
For she gave her best to me...
خــدای خـــوبم ،
بهــــترینها را از آنِ مــادرم کن ،
که از بهـــترینهای خــویش به خــاطر من چشـــم پوشید ...
تقدیم به مادر عزیزم و تمام مادر های دنیاااااا


دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.
موضوع درس درباره خدا بود.
استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟)
کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟)
دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار
هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: (با این وصف خدا وجود ندارد.)
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت.
دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای
مغز استاد را شنیده باشد؟)
همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟)
همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد
دانشجو با قاطعیت بیشتر از استاد گفت(پس استاد مغز ندارد!)

خدا جونم عید گذشت ولی چقدر گریه
کردم
توی عیدی که همیشه همه خوشحالن!
آخه خودت دیدی چجوری شده بود
ولش کن ولی آخرش خوب تموم شد
میگن شاهنامه آخرش خوشه همین بود
امروز خیلی احساس تنهایی کردم خدا
جونیم
آخه دوسته عزیزم {زهرا} عمل کرده
کیست داش
توی عید عمل کرد
منم رفتم خونشون ملاقاتش با مامانیم
ولی بازم دلم براش تنگیده
امروز احساس کردم غیر از خدا هیچکیو
ندارم این{غزاله}هم که اصلا انگار نه
انگارکه دوستشم
هوامو نداره اصا
دلم میخواد وقتی غمگینم و تنها بیاد
پیشم
نه وقتی شادم و دوستام دورمن
اون فقط هوای کسی رو داره که دوسش
داره
نه منننننننننننننننننننننننننننن
انگار دوستی من و اون یه طرفس
فقط من دوسش دارم و بش محبت میکنم
ولی اون....
انگار دیگه همون یه ذره که دوسم داش
و بم محبت میکردم دیگه یادش رفته
هی روزگااااااااااااااااار!!!!!
خدا جون چرا اینجوریه
چرا بعضیا فقط وقتی ادم خوشه پیش ادم
میانولی خدا جون خودت میگی همه رو
ببخش
منم تاحالا بیش از چهار بار بخشیدمش
هر دفعه بش گفتم ازت ناراحتم و اونم
میگف
درست میگی
بش میگفتم چرا اینهمه بم بی محلی
میکنی
اونم میگفت حق داری و میخواس که
ببخشمش
منم میبخشیدمش
ولی هی تکرار میکمنه اشتباهاشو
آخه چه کنم؟
دیگه اصلا روم نمیشه بش بگم ازت
ناراحتم!!
خدایا خودت به دلش بنداز
منکه میبخشمش
راستی خداجون امروزدیدی چه خبر
خوشی بم رسید!
زهرا جونم فردا میاد مدرسه
البته شاید بیاد ولی احتمالش زیاده
از این نظر خییییییییلی خوشحالممم
خوشحالم که تو رو دارم و میتونم بات درد
و دل کنم
خدا جونم امشب مهمون داریم
من برم کمک مامانم
خدا جونم من رفتم
هیچ وقت تنهام نزار خدا جونننننن

به خاطر اینکه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام
می کند.
به خاطر اینکه تلفنش همیشه آنتن می دهد.
به خاطر اینکه شماره اش همیشه در شبکه موجود
است.
به خاطر اینکه هیچ وقت پیغام no response to نمی
دهد.
به خاطر اینکه هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند.
به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش.
به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود.
به خاطر اینکه فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد.
به خاطر اینکه می توانم از یکی دیگر پیشش گله کنم،
بگویم که ....
به خاطر اینکه همیشه پیشم می ماند و من را تنها
نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است.
به خاطر اینکه می توانم احساسم را راحت به او بگویم،
نه اصلا نیازی نیست بگویم،
خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند.
به خاطر اینکه به من می گوید دوستم دارد و دوست
داشتنش اش را مخفی نمی کند.
به خاطر اینکه تنها کسی است که می توانی جلوش
بدون اینکه خجل بشوی گریه کنی
و بگویی دلت براش تنگ شده.
به خاطر اینکه می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی
می دانم لیاقت آنرا ندارم.
به خاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم : خدا را
دوست دارم ...

سلام عشقه من
خوبی خدای من
شاید وقتی گفتم عشقه من اولش کسی تعجب کرده باشه خدا جونیم
ولی میدونم خودت منظورمو فهمیدی همین برام مهمه!!!!!!!!
خدا جونم چن وقته سرم خیییییییییییییییلی شلوغ بود راستش وقت نشد دلنوشته هامو بزارم تو وبلاگم ولی
الان دارم یمکیشو میزارم
خدا جون جونم خودت دیدی این چن وقته چقد اذیت
شدم چقدر!!!!!!!!
ادامه مطلب
کوه پرسید ز رود ، زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟ گفت : در رفتن من
کوه پرسید و من؟ گفت : در ماندن تو
بلبلی گفت : و من ؟
خنده ای کرد و گفت : در غزلخوانی تو
آه از آن ابادی که در آن کوه رود
رود ، مرداب شود ، و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد
و نخواند دیگر
من و تو بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز
در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست

بدان !
من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب مي ترسم
خداوندا...
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا
نزديک مي ترسم
خداوندا..
من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم...
خداوندا...
من از خود نيز مي ترسم ...
خداوندا... پناهم ده

چنان نزدیکی
که نمی توانم ببینمت .
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،
اما من آنرا نمی شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم .
مرا بیاموز
پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناهم
به تو رو کنم .

سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم .
(دکتر شریعتی )
مردی در خواب با خدا مکالمهای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم
بهشت و جهنم چه شکلی است؟ “، خدا او را به سمت دو در هدایت کرد
و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط
اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که
آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته
بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند،
آنها در دست خود قاشقهایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دستهها
به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می
توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند،
اما از آن جایی که این دستهها از بازوهایشان بلندتر بود، نمیتوانستند
دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: “تو
جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و
خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک
ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های
دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، میگفتند و
میخندیدند، مرد گفت: “خداوندا نمیفهمم؟!”، خدا پاسخ داد: “ساده
است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، میبینی؟ اینها یاد گرفتهاند که به
یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به
خودشان فکر میکنند.

الو! سلام
- سلام علیکم! بفرمایید.
ببخشید با خدا کار داشتم، می خواستم با خودشون صحبت کنم.
- خودم هستم، باز چی شده بنده من؟
-چه حافظه ای ماشا الله. چه زود منو شناختید.
-من هیچ کس را فراموش نمیکنم. هیچکس
-ببخشید خدا جونم! کارم یه خورده طول می کشه وقت دارین؟
- بگو! همه حرفات رو می شنوم.
- خدا جونم؟!
- بگو جانم!
- یه خواهش دارم.
-بگو عزیزم.
- ببین خدا! می دونی! می خوام بدونم وقتی باهات حرف می زنم و درد دل می کنم
صدامو می شنوی یا نه.
اصلاً می خوام هر وقت دعا می کنم، دعامو بشنوی. به حرفم گوش بدی.
می دونی! همین که بدونم یکی حرفم رو می شنوی برام کافیه.
- من که بارها گفتم ادعونی استجب لکم.
تو هر دفعه منو صدا کنی جوابت رو میدم.
هر
موقع منو صدا کنی میام و پای درد دلت می شینم و باهات حرف می زنم. اما
وقتی اینقدر این
گوش تو هر صدایی و هر سخنی رو شنیده و سنگین شده که صدای منو نمی شنوه، تقصیر من
نیست.
- واقعاً حرفام رو می شنوی؟!
- واقعاً حرفات رو می شنوم.
- ببین خدا! تو از همه چیز با خبری. همه چیز رو می دونی، مگه نه؟
- بله!
- از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنیام، از آخرتم، از ظاهرم، از
چیزی که تو دل دارم، … از همش خبر داری؟
- آره همش رو می دونم
- هق هق گریه هام رو می بینی؟
وقتی از بیچارگی و درموندگیم پیشت شکایت می کنم، حرفام رو می شنوی؟
وقتی از همه جا درمونده می شم و طرف تو میام، می فهمی که میام؟
صدای در زدنام رو می شنوی؟
- بله بنده ام. می بینم. می شنوم. می فهمم. مگه نشنیدی ان الله بصیر بالعباد. مگه
نشنیدی ان الله سمیع الدعاء
-می دونم. اما من…
- هر جا که بری بازم بنده منی. اما از بس که باور نمی کنی که همشو می بینم و می شنوم اینقدر
دل منو می شکونی.
- الهی بمیرم!
- بارها شده گفتم نرو. نفهمیدی! رفتی! هی دنبالت اومدم! به ملائک گفتم مبادا چیزی
بنویسینا صبر کنید تا لحظه آخر. بر می گرده ؛ بنده ی من اون عمل رو انجام نمی ده. بنده ی من اون
حرف رو نمی زنه. بنده ی من اون …
هر چی ملائک گفتن بار الها ! این بنده سابقه داره. دفعه اولش نیست. اما گفتم: نه شاید
این دفعه عوض شده باشه. صبر کنید. چیزی ننویسید.
و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببینن تو عوض شدی.
هی صدات زدم. گفتم: بنده ی من نرو. اما تو رفتی. گفتم: بنده ی من نزن. اما تو زدی. گفتم: بنده ی
من
نکن. اما تو کردی. اخر سر منو پیش ملائک سر افکنده کردی. ملائک گفتن: بار الها! بازم بندت عوض
نشد.
- شرمنده ام.
-هر دفعه همین حرف رو می زنی. هر دفعه هم می بخشمت.
- شرمندتم . با وجود همه محبتی که بهم داری سرم زیره. با اینکه خیلی بدم اما تو خیلی خوبی.
به جون خودم می دونم که اگه یکی از این نعمتهایی رو که بهم دادی بخاطر این همه کفر
و ناشکریایی که می کنم ازم بگیری، کسی نمی تونه اون رو دوباره بهم بده.
به جون خودم می دونم اگر عزتی رو که تو چشم مردم بهم دادی و خوب می دونم که
لایق این عزت نیستم، اگه ثانیه ای از من بگیری تو همون یک ثانیه کسی دیگه حاضر
نیست بهم نگاه کنه. چه برسه به اینکه من رو به عنوان دوست، همراز و حتی فرزند
قبول کنه.
اگه بگیری کی می تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! می دونم که جز خودت هیچ کس.
خدا جونم! از روز برام روشن تره که جز تو پناهی ندارم. هر جا برم، به هر راهی برم،
به هر جا و مقامی برسم. باز اخر راه که رسیدم و دستم رو خالی دیدم تو رو صدا می کنم.
خیلی می ترسم یه روزی پیمونه گناه من سر بره و خشمت بگیره.
خیلی می ترسم که بگی به این بنده هر چی فرصت دادم آدم نشده.
خیلی می ترسم از لحظه ای که بخوای از من رو برگردونی.
خدا جونم! می دونم اینقدر نافرمانی و سرکشی کردم که لیاقت مهر تو رو ندارم.
اما…
اما بخشش صفتیه که فقط در خور شأن و مقام توست.
- دلمو می شکنی. غم رو دلم میاری. غصه دارم می کنی. بعد می گی غلط کردم؟!
می دونی! هر بار که میای دلم نمیاد دست رد تو سینت بزارم؟!
چشمای اشک بارونت رو که می بینم دلم برات میسوزه که در رو بروت باز نکنم.
هر دفعه با روی گشاده در رو باز می کنم و به استقبالت میام به امید اینکه ایندفعه، دفعه دیگه رو
درست می شی
اما تو میای نمک می خوری و نمک دون می شکنی
-
می دونم که با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم کردم. اما خدایا! وای بر
من اگر تو من رو نبخشی.
خدایا! تو زندگیم این همه به من نیکی کردی من چطور می تونم باور کنم
که لحظه مرگ ، منو تنها بزرای و خوبی خودت رو از من دریغ کنی!!!
ما انسانها باید از خدا و قیامت بترسیم چون لحظه ای است که دیگه یار و یاوری مثل خدا نداریم . دقت
کنید ، فکر کنید ، تمام بدنتون میلرزه وقتی فقط فکر می کنید که خدا باهاتون نیست بعد از مرگ
امیدوارم تو این دنیا بتونید از پس شیطان بر آیید تا جلو خدا رو سفید باشید البته با کمک خودش

گفتم خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟
گفتم خدایا چقدر دوری؟! گفت: تو یا من؟
گفتم خدایا تنهاترینم! گفت: پس من؟
گفتم خدایا کمک خواستم! گفت: از غیر من؟
گفتم خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟

بازم سلام خدا جونم خییییییییییییییییییلی خوش حالم و
خیییییییییییییلی هم خوش بخت که تو رو دارم.
وقتی تنها میشم با خودم فکر میکنم که حتی تو بد
ترین شرایط بازم پیشمی میدونم این حرفاخییییییییییلی
تکراریه ولی من از گفتنش خسته نمیشم مثل یه بچه
که از گفتن دوست دارم به مادرش خسته نمیشه
من دنیا رو با تموم خوبیا و بدیاش دوس دارم چون تو
اونو با خوبیا و بدیاش ساختی!
خدا جونم میدونم که تو همیشه همراهمی
ولی نمیدونم چرا بعضی اوقات توی شرایط سختم یکم
یادم میره تورو !
بهم کمک کن تا از گناها دور باشم و تو مواقع سخت
ازت کمک بگیرم ویادت از ذهنم نره!
وای خدا خیییییییییییییییییلی حرفا باهات دارم ولی وصف
شدنی نیست!
خدایا داره اذان میگه الان میام باهات حرف بزنم!

میدانم!
میدانم که گنه کارم
اما چه کنم که گنهم سر گردانی از حیرت عشق
توست
میدانی!
تورا در ذات خود میجویم
تو کجایی
تو کجایی که من بی تو سرگشته گشتم

هیچ کس ندانست که شیطان چون عاشق حوا بود بر آدم سجده نکرد !!!
اما تو سالهاست که عاشق منی و مرا قبل از اینکه خلق کنی عاشق
بودی
.و مرا از سرشته خود که نور بود آفریدی تو مرا با عشق نگاه کردی و
روحت را در من دمیدی تا همه ی مخلوقات بدانند که چه قدر عاشقم
بودی و من هرگز ندانستم .
دوستت دارم خدا
وقتی دلم به اندازه ی همه ی غروبها میگیرد ‘ تو را میجویم تا شاید
مرحمی یابم اما باز به بن بست زمان میرسم . من وتو را کجا ی دنیا جا
گذاشته ام ؟. وقتی دستان خسته ام تو را طلب میکنند و تو را می جویند
‘بوی خوش مهربانی را حس می کنم . من به جرم آدمیت خود به زمین
تبعید شدم ‘ به جایی که عشق در آن معنایی ندارد و آدمها هر روز و
همیشه با هم در جدال خوشبختی همدیگر را فراموش میکنند و حتی
همدیگر را می کشند . من در این زندان محبوسم به جرم آدمیتم . خدایا
کاش آدم نبوودم هر چه میکشم از آدمیتم است و بس . کاش میفهمیدم و
که تو همیشه زاده ی من بودی و من همیشه محتاج تو . کاش وسوسه
ایی در کار نبود تا تو را انقدر از من دور کند . آن قدر دور که ‘مرا دچار
عذابی کردی که هر روز آرزوی دیداری دوباره را دارم . اما خدایا من به
کدامین گناه در زمین این گونه تنها شده ام ؟ دوستت دارم محبوب من
گاهی با خودم فکر میکردم که چرا هر چه از خدا میخواهم جوابی
نمیشنوم
که ناگاه روی دفتر شعرم با خط خوش نوشته بودم ‘هیچ چیز سخت تر
انتظار نیست. آن هم انتظار برای لحظه ای که یک آشنا صدایت کند و به تو
بفهماند که دوستت دارد. اما هر قدر هم انتظار سخت باشد به آن لحظه
زیبا می ارزد. پس انتظار می کشم تا آن لحظه زیبا نصیبم شود. و من هم
باز انتطار جوابت را کشیدم
سلام خدا جونم
دوباره منم
ببخشید زود تر نیومدم
آخه میدونی منم مثل بعضیا یکم بی معرفتم!
منو میبخشی؟
میدونم که میبخشیم ولی دلم راضی نمیشه
خودم بودم که میگفتم واقعا بعضیا چقدر بی معرفتن
حالا خودم جای همون بعضیا رو گرفتم
خدا جونم خودت میدونی تو ذهن و دلم چی میگذره
کمکم کن تا بتونم با مشکلاتم کنار بیام
اما نامردیه که بگم مشکلام زیادن نه من
از همه راحت ترم
وکم تر مشکل دارم
دیشب به فکر فرو رفتم با خودم گفتم چقدر تنهام
اصلا تو تو خاطرم نبودی یکم که فکر کردم
دیدم پس کسی که تو مشکلاتم یاریم میکرد کسی که
تمام زندگیمو برام ساخته کسی که..............
اون موقع بود که فهمیدم تو رو یادم رفته
من خییییییییییییییییییییلی گناه کارم
ای معبود و معشوق من منو ببخش
سلام به تمام کسانی که از وبلاگم بازدید میکنند
من برای زیبا شدن وبلاگم
می خواهم از شما کمک بگیرم
اینگونه که شما میتوانید جملات زیبایی در مورد خدا بنویسید ودر قسمت
نظر خواهی بگذارید
و من هم بهترین ها را جدا میکنم و به نام شما به نمایش میگذارم!
بسم الله دوستان
خدا جونم بازم سلام
سلام به تو که بخشنده ای به تو که تمامه آدما رو میشناسی و یه راهی جلوشون میزاری که
بهترین راهیه که حتی شاید خودشون بگن خدایا
ما چه کردیم که الان باید اینگونه در این راه ها قرار بگیریم
ولی این به من ثابت شده که تو بهترین راه را پیش پای ما انسان های قدر نشناس میگذاری!
راهی که شاید در سختی بیافتیم ولی بیشتر به نفع ماست

خدای من آخر چرا؟
چرا های زیادی در ذهن میپرورانم ولی
همه ی آن ها بی جواب اند
مثلا چراآدما بعضی اوقات مهربان و بعضی اوقات پر از افکار پلیدند؟
چرا بعضی ها همیشه فکر میکنند دنیا برای همیشه تمام است؟
وچرا های دیگری که همیشه در ذهن دارم ولی الان در خاطرم نیست
اما خدای من من زندگی ام را با تمام خوبی هایش و بدی هایش دوست دارم
ای خدای من من میدانم که خوبی ها و بدی های زندگی ام را تو میسازی
به همین دلیل است که آن ها را دوست دارم
این نامه هم تمام شد خدا جونم
تا نامه ی بعدی منتظرم باش







